این حسی که می خوام ازش بنویسم حسی که همه آدمها توی خیلی از مراحل عمرشون اونو لمس می کنند به همین دلیل عنوان بدیهیات رو انتخاب کردم.
از اینکه کسی من رو جزء مایملکش بدونه بدم میاد. از اینکه بخوان من انسان مختار رو توی جبر کامل ببرند حس می کنم به شعورم توهین شده. از اینکه برای دیگران زنده باشم نه برای امید های خودم رنج می برم. از اینکه رنج ببرم ودیگران رو توی رنج خودم شریک کنم غصه می خورم!
خیلی وقتها وقتی سعی می کنم ساختارهایی که از عقاید دیگران برای من ساخته شده و یا از حصارهایی که دیگران به نام علاقه برای من ساخته اند بشکنم و بیرون بیام خودم هم می شکنم. والان شبیه یه چینی بند زده ای شدم که فقط تلاش برای زیستن می کنم ولی هر لحظه امکان متلاشی شدنم بیشتر میشه....
همه عمرم تلاش کردم اگر امید کسی هستم نا امیدش نکنم در حالی که خودم بارها و بارها ناامید شدم. من آدم بند زده که هیچ کدام از قلیان های درونی اش مهم نبوده و همیشه سر می رفتم! به ظاهر موفق اما در باطن شکست خورده و خسته هستم....
حالا که محکومم به بودن: می خوام به اسم جوونی کردن . به اسم شاد زیستن در بهار جوانی که زودتر خزان دیده راحت زندگی کنم....
